مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى
مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى
تبيين موئلفه هاي تمدّن ساز در سيره پيامبر اعظم (ص) الگويي براي شکوفايي تمدّن نوين اسلامي
۱۳۹۷/۰۹/۲۷ ۱۰:۴۲ 506

تبيين موئلفه هاي تمدّن ساز در سيره پيامبر اعظم (ص) الگويي براي شکوفايي تمدّن نوين اسلامي

 

 

تبيين موئلفه هاي تمدّن ساز در سيره پيامبر اعظم (ص) الگويي براي شکوفايي تمدّن نوين اسلامي

 

دکتر عباس اخوان

 

چکيده:

پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) با بهره گيري از هدايت الهي جامعه نبوي را پي ريزي کردند و با فائق آمدن بر مشکلات اين تمدّن را به اوج اقتدار خود رساندند. از آنجا که انسان معاصر بيش از هر زمان ديگري به آموزه هاي پيامبر اعظم (ص) نياز دارد، تا بتواند بر مشکلات فائق آيد و جامعه را به سمت سعادت سوق دهد. اين سوال مطرح مي شود حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) براي تمدّن سازي از چه موئلفه هاي استفاده کردند که توانستند چنين تمدّن با عظمتي را پايه گذاري کنند؟ در اين تحقيق با بررسي سيره سياسي، اجتماعي آن بزرگوار سعي کرده ايم به اين سوال پاسخ دهيم. يافته هاي تحقيق نشان مي دهد، پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) که از طرف خداوند به پيامبري مبعوث شده بودند، با سعي و کوشش فراوان مردم را به توحيد دعوت مي کردند و با پي ريزي حکومت اسلامي راه را براي تمدن نبوي هموار کردند. آن بزرگوار با اهميت دادن به کار و تلاش براي تأمين نياز هاي انسان و ترويج فضائل اخلاقي و مبارزه با تحجّر و خرفه گرايي توانستند، تمدن اسلامي را به اوج اقتدار خود برسانند. روش پژوهش کيفي مبتني بر رويکرد توصيفي و تحليلي مي باشد.

واژگان کليدي: سيره، پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله)، موئلفه هاي تمدن ساز.

مقدمه

تمدّن مظهر نظم و سامان اجتماعي است که موجب تسريع دستاوردهاي فرهنگي شده و به منظور بهره گيري از انديشه ها، آداب و رسوم و هنر، دست به ابداع و خلّاقيت مي زند. همچنين، نظامي سياسي است که اخلاق و قانون، نگه دارنده آن مي باشد و نظامي است اقتصادي، که با تداوم توليد، پايدار مي ماند.

بين النهرين به خاطر داشتن رودخانه اي پر آب يکي از قديمي ترين محل پيدايش تمدن در جهان بوده است که ايران در مجاور اين سرزمين قرار دارد. قرار گرفتن ايران در چنين کانون جغرافيايي باعث برخورد اقوام و فرهنگ هاي جهاني در اين سرزمين با يکديگر شده بود. دولت ايران که بر پهنه رود کارون واقع بود، اولين دولتي است که قبل از ميلاد مسيح وارد تجارت بين المللي شده است. شوش پايخت عيلام يکي از چهار راه هاي بزرگ و کانون هاي اقتصادي جهان در آن روزگار به حساب مي آمد (خداديان، 1376: 8).

در همين عصر دولت آشور نيز که در همسايگي عيلام قرار داشت، کالاهاي پيشه وري و سنگ هاي گرانبها را از عيلاميان خريداري مي کرد.

در دوره هاي بعدي يعني، زمان مادها «اکباتان» کانون راه هاي بازرگاني شده بود و جاده شاهي با چاپارها و بيش از يکصد و يازده کاروانسرا، سيستم تجاري منظمي بوجود آورده بود (دياکونوف، 1354: 324). در همين دوره بين تمدن اين ناحيه و يونانيان ارتباط برقرار بود و فيلسوفان يوناني در جزاير يوناني آسياي صغير زندگي مي کردند که در اين دوره تحت حکومت هخامنشي بود.

به طور کلي در سير تحولات تمدني، تمدن هاي زير به عنوان طلايه داران مشهورند که عبارتند از:

1. حوزه رود نيل

2. سرزمين ميان دجله و فرات

3. قسمت شمالي دو رود جيحون و سيحون که به فرارود مشهورند.

4. حوزه رودخانه زرد

5. حوزه درياي مديترانه

6. حوزه درياهاي سرخ، اژه و سياه

7. ايران.

آنگونه که در بالا مشاهده مي شود، اين تمدن ها در بسترهاي جغرافيايي کناره رودخانه ها تکوين يافته اند.

سوال هاي تحقيق

1. آيا پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله) توانستند تمدني را پي ريزي کنند؟

2. آيا در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) موئلفه هاي تمدن سازي وجود دارد که بتواند الگويي براي شکوفايي تمدن نوين اسلامي باشد،؟

3. در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) چه موئلفه هايي براي تمدن سازي وجود دارد؟

اهميت موضوع

هرچند تمدن در اصل بيانگر رشد فرهنگي جوامع است، اما در ماهيت و حقيقت آن، در انواع و گونه‌هايش، در ابعاد و اشکال و در چگونگي و ساير مسائلش، بين انديشمندان و صاحب‌نظران اختلافات جدّي وجود دارد. براي شکوفايي تمدّن نوين اسلامي، که بر مبناي پيشرفت همه جانبه انجام پذير خواهدشد، بايد همه نيازهاي مادي و معنوي، افراد شناخته شود، تا از همه ظرفيت ها براي رشد و تعالي جامعه استفاده گردد. براي رسيدن به اين مهم ترويج انديشه هاي احياگران تمدن ساز از اهميت ويژه اي برخوردار است.

از آنجا که پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) در مدت کوتاهي توانستند، تمدني با آن عظمت را در جهان اسلام احيا کنند، بررسي و تبيين موئلفه هاي تمدن ساز در سيره آن بزرگوار از اهميت ويژه اي برخوردار است.

پيشينه تحقيق

درباره تمدن اسلامي تحقيقات زيادي انجام شده است. آخرين تحقيقات در اين زمينه عبارتند از: رفيعي، محمود رضا در سال (1392) تحقيقي با عنوان «تمدن اسلامي از ديدگاه امام خميني» انجام داده است. بر اساس يافته هاي اين تحقيق، امام خميني ضمن توجه به ابعاد مادي و معنوي تمدن ها، با نقد تمدن غربي و تاکيد بر مادي و تک بعدي بودن آن، تمدن اسلامي را جامع ترين تمدن ها دانسته که داراي روحي سرشار از ايمان است و اين روح در تمامي ارکان آن جريان دارد. امام از سوي ديگر بر وجه معنوي و توان انسان سازي تمدن اسلامي به عنوان مهم ترين عنصر آن تاکيد کرده اند.

همچنين، مجدي، قدرت الله و همکاران در سال (1394) تحقيقي با عنوان «چشم انداز تمدن اسلامي و راهکارهاي تحقق آن» انجام داده اند. محققان در اين تحقيق معيار و شاخصه اصلي تمدن را در عدالت و عدم تبعيض بين سياه و سفيد در جامعه اسلامي بيان مي کنند و هدف را تاسيس «مملکتِ محمدى» معرفي مي کنند در تبيين آينده تمدن اسلامي، هدف نهايي را تشکيل امت واحده اسلامي و ايجاد تمدن اسلامي جديد بر پايه دين و عقلانيت و علم و اخلاق مي دانند.

همچنين، اکبري، قوام در سال( 1395) تحقيقي با عنوان «فرهنگ و تمدن غرب از » انجام داده اند. نويسنده به اين نتيجه رسيده است که بر اساس شناخت كامل از وجوه مثبت و منفي فرهنگ و تمدن غرب، ضمن مجاز شمردن استفاده مسلمانان از فنون و علوم جديد غربي، به جامعه اسلامي نسبت به دچار شدن به فساد اخلاقي، اجتماعي و فرهنگي موجود در غرب و تضعيف هويت اسلامي و دور شدن از معنويت هشدار مي‌داد. اين اثر در دو بخش با عنوان‌هاي «فرهنگ و تمدن»، «مواجهه مسلمانان با فرهنگ و تمدن غرب در عصر جديد» تدوين شده است.

واژگان کليدي

تبيين

تبيين به معني، بجاي آوردن، شناختن، آشكار كردن، روشن شدن، روشنگري و هويدا شدن آمده است (معين، 1354: ج1، 1024).

موئلفه

قسمت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي تشکيل‌دهنده يک سيستم را که به منظور انجام فعاليت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي خاص مورد نياز براي نيل به هدف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي سيستم انتخاب مي‌شوند، موئلفه مي گويند (معين، 1354: ج4، 236).

سيره

سيره در فرهنگ هاي لغت به معناي راه، روش، رفتار، سنّت، طريقت و هيأت آمده است (معين، 1354: ج5: 236). سيره حالتي است که انسان يا غير انسان بر آن حالت قرار دارد.

سيره در اصطلاح به آن بخش از رفتار و روش عملي هر شخص گفته مي‏شود که از حالت وحدت و يکبار يا چند بار محدود انجام گرفتن بيرون آمده باشد و به مرحله تکثر و مداومت رسيده و به صورت يک سبک و متد درآمده باشد.

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله)

پيامبر بزرگوار اسلام، حضرت محمّد بن عبدالله (صلي الله عليه و آله)، برترين رسول خداست، که بعد از او پيامبري نخواهد آمد.

اگر چه برخي بر اين باورند؛ که آن حضرت در دوازدهم ربيع الاول سال عام الفيل به دنيا آمده (ابن هشام، 1375: ج1، 171). اما بيشتر علماي شيعه عقيده دارندکه ولادت آن بزرگوار در هفدهم ربيع الاول سال عام الفيل اتفاق افتاده است (کليني، 1369: ج1، 439). قبل از به دنيا آمدن حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله)، پدرش عبدالله از دنيا رفته بودند (ابن هشام، 1375: ج1، 180) و درسن شش سالگي مادر بزرگوارش حضرت آمنه را نيز از دست دادند. پس از آن سرپرستي حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) را جدّ بزرگوارشان، عبدالمطلب پذيرفتند و او را بسيار عزيز مي داشتند. اما ديري نگذشت که عبدالمطلب نيز در سن يکصد و بيست سالگي از دنيا رفتند و ابوطالب سرپرستي حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) را به عهده گرفتند (يعقوبي، 1379: ج2، 10).

حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) در سن بيست و پنج سالگي با حضرت خديجه (عليه السلام) دختر خويلد که از ثروتمندان مکه بود، ازدواج کردند. آن زن بزرگوار تا پايان عمر از پيامبر (صلي الله عليه و آله) حمايت کردند و ثروت خود را در راه ترويج اسلام خرج کردند.

حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) درسن چهل سالگي به پيامبري مبعوث و ابتدا مامور شدند، تا خانواده خود را به دين اسلام دعوت کنند. (قرآن: شعراء، 214) سپس خداوند آن بزرگوار را مامور کرد، تا جهانيان را به اين دين مقدّس فراخواند (قرآن: سبا، آيه 28).

نخستين کسي که به پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) ايمان آورد و دعوت او را پذيرفت، خديجه و پس از آن بزرگوار، علي ابن ابيطالب (عليه السلام) بودند. (يعقوبي، 1379: ج2، 17) آنگاه اندک اندک مردم به اين دين گرويدند و دين اسلام سرتاسر عربستان را فرا گرفت و از مرزها گذشت و هر جا گوش حق طلبي وجود داشت، نداي او را شنيد و به اسلام گرويد.

الگو

الگو به معناي، نمونه، طرح، ميزان و مدل است، که به کمک آن کارها به سامان مي يابد (معين، 1354: ج1، 296). الگو عبارت است از کوشش براي ساده‌تر کردن و آسان‌تر فهماندن واقعيت از طريق تنظيم عناصر و وارد کردن نظمي در آن‌ها، براي مثال مي‌توان طرح منطقي روابطي را که بين برخي از عناصر يک سيستم وجود دارد، به‌شکل يک پيکره درآورد. الگو، حداقل بايد سه ويژگي داشته باشد:

1. ساخت مشخصات يک نظام را نمايش ‌دهد و از عناصر متعددي تشکيل يافته باشد که تغيير در هر يک از اين عناصر، باعث تغيير در ساير اجزا ‌شود.

2. براي هر الگوي مفروضي بايد امکان ترتيب دادن سلسله تغييراتي باشد؛ که منتج به گروهي از الگوهايي از همان نوع شود.

3. الگو بايد چنان ساخته شود که بلافاصله تمام پديده‌هاي مشاهده‌شده را قابل فهم سازد.

تمدّن

تمدّن به معناي اقامت کردن و پيدا کردن اخلاق شهرنشينان است(معين، 1354: ج1، 478 ). در فرهنگ ها تمدّن به معناي شهرنشين شدن، به اخلاق و آداب شهريان خوگرفتن، همکاري افراد يک جامعه در امور اجتماعي، اقتصادي، ديني، سياسي و مانند آن آمده است. اگرچه انتساب به شهر و شهرنشيني ملاک تمدّن است، اما بايد توجه داشت که تمدن لزوماً به معناي شهرنشيني نيست، بلکه انسان متمدّن آن است که وارد مرحله شهرنشيني شده و درحقيقت، شهرنشيني معلول تمدن بوده است.

علامه جعفري تمدّن را اين گونه تعريف کرده اند: «تمدّن تشکّل هماهنگ انسان ها در حيات معقول با روابط عادلانه و اشتراک همه افراد و گروه هاي جامعه در پيشبرد اهداف مادي و معنوي در همه ابعاد مثبت است»(جعفري، 1359: ج5، 161).

ويل دورانت در کتاب «تاريخ تمدن» آورده است: «تمدن، نظامي اجتماعي است که موجب تسريع دستاوردهاي فرهنگي شده و به منظور بهره گيري از انديشه ها، آداب و رسوم و هنر، دست به ابداع و خلّاقيت مي زند. نظامي است سياسي که اخلاق و قانون، نگه دارنده آن مي باشد و نظامي است اقتصادي که با تداوم توليد، پايدار خواهد ماند» (ويل دورانت، 1381: ج1، 3).

ساموئل هانتينگتون تمدن را بالاترين گروه بندي فرهنگ و گسترده ترين سطح هويت فرهنگي به شمار مي آورد (هانگينتگتون، 1374: 47).

ابن خلدون تمدن را حالت اجتماعي انسان مي دانستد، که با ايجاد حاکميت، نظم پذير گشته و پايگاه هاي حکومتي تشکيل داده است، تا بتواند بر حفظ نظم نظارت داشته باشد و از حالت زندگي فردي به سوي زندگي شهري و شهرنشيني روي آورده و موجب تعالي فضايل و ملکات نفساني، چون علم و هنر شده است (ابن خلدون، 1375: ج1، 76).

موئلفه هاي تمدّن ساز در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) الگويي براي شکوفايي تمدّن نوين اسلامي

قبل از بررسي موئلفه هاي تمدن ساز در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) يادآوري اين نکته لازم است که در تحليل سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) لزوم استفاده از آيات قرآن و در نظر داشتن آن منبع در تشريح و تحليل رويدادهاي تاريخي از اهميت ويژه اي برخوردار است، زيرا حضرت علي (عليه السلام) فرموده اند: «خبرهاي گذشته و آينده و قوانين حاکم بر روابط کنوني جامعه تان در قرآن وجود دارد» (سيد رضي، 1369: 418). به خاطر اينکه قرآن کريم نه تنها در مرحله طرح و نقل موضعات تاريخي نقش يک منبع موثق را دارد، بلکه در جهت ارزيابي و فهم صحيح نيز دليل استواري به حساب مي آيد. بنابراين قرآن هم از جهت منبع دهي و هم سويه شناسايي در تحليل رويدادهاي تاريخي دارد که حق را از باطل جدا مي کند. لذا؛ در بررسي سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) مراجعه به قرآن يک منبع بايسته به حساب مي آيد.

با بررسي سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) برخي از موئلفه هاي تمدن ساز که مي تواند الگويي براي شکوفايي تمدن نوين اسلامي باشند، عبارتند از:

1. دعوت به يکتاپرستي

يکي از اصلي ترين عوامل اضمحلال تمدن ها شرک و بت پرستي مردم به ويژه صاحبان قدرت بوده است، زيرا نفوذ شرک در انديشه انسان فرد را به بيراهه مي کشاند.

حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) که از طرف خداوند به پيامبري مبعوث شده بودند، تصميم گرفتند، جامعه اي با حاکميت الهي ايجاد کنند، لذا، آن بزرگوار مي فرمودند: « ثلاث لا يغل عليهن قلب امرء مسلم: اخلاص العمل لله والنصيحه لائمه المسلمين و اللزوم لجماعتهم فان دعوتهم محيطه من ورائهم، المسلمون اخوه تتکافاءدماوهم ويسعي بذمتهم ادناهم» (کليني، 1369: ج1، 4). سه چيز است که دل هيچ مسلماني برآنها خيانت نمي کند؛ کار را براي خدا خالص کردن و نصيحت براي  رهبران مسلمانان و همراهي با جماعت ايشان. چرا که فراخواني آنها هرکه را پشت ايشان است شامل مي شود. مسلمانان برادراني هستند که خون هايشان باهم برابري مي کند و پيمان پست ترينشان مقبوليت عمومي مي يابد.

حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) که اساس خير و برکت هستند، تنها به گروهي ويژه و مکاني خاص تعلق ندارند، بلکه به فرموده قرآن رسالت پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) جهاني و جاوداني است، زيرا خطابش به همه مردم سراسر عالم است؛ (قُل يا اَيها النَاسُ اِنَّي رَسُولُ اللهِ اَلَيکُم جَمِيعاً» (قرآن، 1338: سوره اعراف، آيه 157) بگو اي مردمان به درستي که من رسول خدايم به سوي شما. از طرفي ديگر او را براي همه بشير و نذير است؛ «وَ ما اَرسَلناکَ اِلّا کافَّهِ لِلنّاسِ بَشِيراً و نَذيراً» (سوره سباء، آيه 28) خداوند قرآن را وسيله اي براي همه جهانيان قرار داده است؛ « وَ ما هُوَ اِلّا ذِکرٌ لِلعالَمينَ» (سوره قلم، آيه 52).

خداوند آن حضرت را فرستاد، تا جهانيان را از راه و رسمي که در پيش گرفته اند، بيم دهد و او را امين دستورهاي آسماني خود قرار داد» (سيدرضي، 1369، 76).

اسلام که قرآن آن را دين آغاز و انجام بشر خوانده است، مي گويد: همه پيغمبران موظف بوده اند،کساني را که از فطرت خود منحرف شده و به عقيده اي ديگر گرويده اند، به دين فطري باز گرداند. بديهي است که هرگاه اسلام اين گونه باشد، دين، نژادي يا محلي يا موسمي يا فصلي نيست. اين دين نه از آن عرب است و نه از عجم، بلکه هم براي عرب و هم براي عجم مي باشد. نه به اول زمان مخصوص است و نه به آخر زمان، زيرا براي هميشه بوده و هست. از اينجاست که خطاب هاي قرآن با الفاضي صادر شده که همه جهانيان را شامل مي شود و به مليتي خاص و نژادي معين و يا زماني محدود مخصوص نمي گردد، آن گونه که در برخي آيات قرآن، خطاب ها مخصوص مسلمانان نيست، بلکه به همه مردم دنياست؛ مانند: «يا اَيها الاَنِسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلي رَّبِکَ کَدحاً فَمُلاقِيهِ» (سوره انشقاق، آيه 6) اي انسان به درستي تو کوشنده به سوي پروردگارت کوشيدني، پس او را ملاقات نمايي و«يا بَني آدَمَ لَا يفتِنَنَّکُمُ الشَيطانُ کَما اَخرَجَ اَبوَيکُم مِن الجَنَّه» (سوره اعراف، آيه 26) اي فرزندان آدم نبايد شيطان شما را بفريبد؛ چنانکه والدين شما را از بهشت بيرون کرد.

خداوند حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) را با هدايت و دين پايدار فرستاد. تا آن بزرگوار دين خود را بر تمام اديان غالب سازد، اگر چه مشرکان نخواهند؛ «هُوَ الذَّي اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَي وَ دينَ الحَقِّ لِيظهِرَهُ عَلَي الدِّينِ کُلِّهِ وَ لَو کَرِهَ المُشرِکُونَ» (سوره توبه، آيه 33).

در آيه 19سوره انعام اشاره به اين نکته دارد، که قرآن بزرگترين معجزه و بالاترين گواه صدق دعوي پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) است و هدف نزول قرآن را اينگونه بيان مي کند که اين قرآن از اين جهت بر پيامبر (صلي الله عليه و آله) نازل شده است که شما و تمام کساني را که سخنان من در طول تاريخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گوش آنها مي رسد، از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناک اين مخالفت توجه دهم؛ «اُوحِي اِلي هذَا القُرانُ لِاُنذِرَکُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ» اين آيه با ذکر کلمه « وَ مَن بَلَغَ» رسالت جهاني قرآن و دعوت عمومي و همگاني را اعلام مي دارد و هر گونه ابهامي را درباره عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و يا زمان و منطقه اي خاص برطرف مي سازد.

لذا؛ حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) در يک روز سفيرهاي هدايت به سرزمين هاي ايران، روم، حبشه، مصر، يمن، بحرين و حيره روانه ساخت (ابن هشام، 1375: ج2، 60). تا با مهرورزي فضيلت هاي دين اسلام و پيامبرش را براي مردم شرح دهند و به آنان سفارش کردند، تا با اخلاق نيکو همه را به اين دين الهي دعوت کنند.

در سيره پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) همه قدرت ها از آن خداوند متعال و در راستاي رضايت او مصرف مي شد. براساس انديشه هاي تبليغي حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) انسان مي بايد در برابر خواست و اراده خداوند تسليم باشد. زيرا همه مراتب وجود از خداوند سرچشمه مي گيرد و همه چيز به او باز مي گردد، يکتاپرستي نقطه مشترک همه انسان هايي بود که در جامعه نبوي مشارکت مي کردند. در جامعه نبوي توحيد فراگيرترين عامل هم گرايي اجتماعي انسان ها به شمار مي رفت. به همين دليل خداوند در قرآن مي فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها لاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّينُ الْقَيمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لايعْلَمُونَ » (قرآن کريم، سوره روم، آيه 30). پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار کن، اين فطرتي است که خداوند، انسان ها را بر آن آفريده، دگرگوني در آفرينش الهي نيست. اين آيين استوار است ولي اکثر مردم نمي دانند.

تکيه حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) بر يکتاپرستي و به ويژه متصل دانستن رسالت عقيدتي با مبناي دين ابراهيمي بهترين استفاده از ظرفيت اجتماعي زمان در مسير ايجاد تمدن اسلامي بود که قرآن مي فرمايد: « قُلْ إِنَّني هَداني رَبِّي إِلى صِراط مُسْتَقيم ديناً قِيماً مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکينَ» (قرآن، انعام، 161). بگو مرا پروردگارم به راهي راست که دين استوار و آيين پاک ابراهيم است که هرگز از مشرکان نبود راهنمايي کرده است.

در زماني که پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) به پيامبري مبعوث شدند، عده قليلي از اعراب مقيد به دين حضرت ابراهيم (عليه السلام) بودند و نام آن حضرت با زندگي عرب ها همراه و همنشين بود، بنابراين، واژه «حنيف »براي ايجاد چنين پيوندي کارآمدترين عمل به حساب مي آمد، در اين باره «گيب هميلتون» بعد از تحقيقات تاريخي بسياري در کتاب خود آورده است؛ « ازآنجا که دين يهود، کيش موسي و مسيحيت، دين عيسي خوانده مي شد، محمد (صلي الله عليه و آله) به حکم قرآن از پشت سر اين دو به سراغ شخصيت ابراهيم «حنيف» رفت. ابراهيم نه يهودي بود نه يهودي و نه نصراني، پس شخصيت او مناسب بود با مفهومي که محمد (صلي الله عليه و آله) از يکتاپرستي ابتدايي تحريف نشده داشت، آئيني که پيوسته با بعثت متوالي انبيا احيا گشته بود و خود او که خاتم ايشان بود، وارث حقيقي ابراهيم و مصحح اشتباهات يهود و نصارا به شمار مي رفت...محمد (صلي الله عليه و آله) به جاي اينکه ادعا کند ديني تازه آورده است، اصرار داشت کتابي که به وي نازل شده، توضيح مجدد و تصريح مکرر دريافتي است که به پيامبران پيش از او ابلاغ شده است» (گيب هميلتون، 1367: 64).

جامعه اي که با باورهاي توحيدي شکل گيرد، از هدر رفتن توان و انرژي انسان ها در امور با طل جلوگيري مي کند و اجازه نمي دهد ضد ارزش ها بر جامعه حاکم شوند. حکومت پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) الگوي جاويدان براي اين مهم بود، زيرا پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) با نگرش توحيدي اجازه ندادند که استعدادهاي مردم براي نيازهاي درباري و اشرافي صرف شود. اين صفات ناپسند در حکومت آن بزرگوار هيچ جايگاهي نداشت. مبارزه فرهنگي حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) برخورد فکري با عقايد مشرکين در محدوده مباحث جهان بيني و رويارويي و ضديت يا مظاهر شرک و بت پرستي و طرح عدم نفع انسان از آنها بود که خداوند مي فرمايد: « وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً » (قرآن، 1338: فرقان، 3). (مشرکان) به جاي او خداياني را به پرستش گرفته اند که چيزي نيافريده اند و خود آفريده شده اند و براي خود اختيار زيان و سودي ندارند و اختيار ميراندن و زنده داشتن و برانگيختن ندارند.

با مبعوث شدن پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) امکان نجات بشريت از نظام هاي شرکت آلود فراهم گشت، اين بلايي بود که زرتشتيان را به ثنويت و مسيحيان را به تثليت گرفتار کرده بود. به فرموده نويسنده کتاب «تاريخ اديان» اعتقاد به مبدأ شر و عامل تبهکاري و خطا در طول زمان تحولي حاصل کرده و رفته رفته دين زرتشت را به صورت يک آيين دوگانه پرستي اخلاقي در آورد (جان تاس، 1370: 315).

حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) کوشش کردند، با طرح گفتگوهاي اعتقادي، برهان توحيدي دين اسلام را در انديشه مردمان آن زمان پرورش دهند و زمينه هاي دروني و فطري تفکر سالم انسان ها را بيدار سازند.

آن بزرگوار دعوت به توحيد را از خويشاوندان خود آغاز کردند، زيرا خداوند به آن حضرت فرمود: « وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (قرآن، 1338: شعراء، 214). با وجود آنکه خاندانش از اين دعوت استقبال نکردند ولي به خاطر صبر و پايداري و پيگيري مداوم آن حضرت، هسته چنين اجتماع توحيدي تشکيل شد.

حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) بعد از دعوت خويشاوندان به فرمان خداوند دعوت خود را علني کردند، که خدا به او فرمود: « فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکينَ » (قرآن 1338: حجر، 94 و 95). پس از آنچه دستور يافته اي آشکارا کن و از مشرکين روي بگردان.

آن حضرت بيشترين هدفش ترتيب اعتقادي افراد بود، لذا؛ ظرفيت هاي روحي و ذهني افراد را کاملاً در نظر مي گرفتند و محتواي دعوت خود را متناسب با درک آنها ارائه مي کردند، تا کم کم توانستند توحيد و يگانه پرستي را در سرزمين عربستان حاکم سازند.

2. تاسيس حکومت اسلامي

در هنگام بعثت پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) فساد، تباهي، بي عدالتي و ظلم تمدن هاي ايران و روم را به ورطه انحطاط و نابودي کشانده بود. به فرموده «حمزه اصفهاني» اکثريت مردم که در فقر و فلاکت به سر مي برند، هر صداي نجاتي را مي شنيدند، خواه از زبان ماني يا مزدک يا هر فرد ديگري بود از آن استقبال مي کردند (حمزه اصفهاني، 1346: 58).

در آن زمان حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) از جانب خداوند به پيامبري مبعوث شدند، تا بتوانند احياگر تمدن اسلامي باشند. قرآن آن حضرت را چنين معرفي کرده اند: « لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِيعْلَمَ اللّهُ مَنْ ينْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيبِ إِنَّ اللّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌ» (قرآن: سوره حديد ،25). ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم، و با آنها کتاب (آسمانى) و ميزان (شناسائى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل کرديم تا مردم قيام به عدالت کنند; و آهن را نازل کرديم که در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است، تا خداوند بداند چه کسى او و رسولانش را يارى مى کند بى آنکه او را ببينند، خداوند قوى و شکست ناپذير است.

آن حضرت مصلح جهاني بودند که فرمودند: « انْ اُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيهِ تَوَّکَلْتُ وَإِلَيهِ أُنِيبُ » (قرآن: سوره هود، 88). من به جز اصلاح به مقدار توانم، خواسته ديگري ندارم و جز به لطف خداوند، توفيقي براي من نيست، (از اين روي) بر او توکّل کرده ام و به سوي او بازگشته ام.

با پيشرفت اسلام که نتيجه­اش تبديل نظام قبيله­اي به نظام اسلامي بود، پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) با مخالفاني روبه­رو شدند، که منافعشان با منافع نظام جديد سازگار نبود. از اين رو دشمناني در قالب گروه هاي مختلف در مقابل پيامبر(صلي الله عليه و آله) قرار گرفتند، که ايشان متناسب با شرايط محيطي و زماني و با در نظر گرفتن ويژگي هاي مخالفانش، سياست هاي گوناگوني را در برخورد  با آن ها اتخاذ کردند.

مخالفان شرايط جديد حاکم بر شبه جزيره را مي­توانيم به سه گروه کلي تقسيم کنيم؛ دشمني اشراف و مشرکان، دشمني برخي اقليت هاي ديني چون يهوديان و دشمني منافقان.

در حدود سيزده سال آن حضرت با مشکلات فراوان در مکه مردم را به دين اسلام فراخواندند و مستکبران براي جلوگيري از اسلام، آن حضرت و يارانش را شکنجه مي کردند، که در اثر اين شکنجه ها بسياري از ياران آن حضرت به شهادت رسيدند (محمد ابن سعد، بي تا، ج 3، 230).

حضرت محمد (ص) با بهره گيري از هدايت الهي و با درايت بسيار در مقابل همه مشکلات ايستادگي و سرانجام حکومت نبوي را پي ريزي کردند و با فائق آمدن بر مشکلات حکومت ديني استمرار يافت. تا اينکه سال هاي پاياني حيات پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) تأسيس اين تمدّن به اوج اقتدار خود رسيده بود. نويسنده تاريخ تحليلي اين حکومت را چنين ترسيم کرده اند: « در آغاز سال دهم معجزه تاريخ رخ داد. مردمي که در سراسر زندگاني خود جز کشتن و غارت پيشه اي نداشتند، در نظام واحدي درآمدند و فرماندهي يگ حکومت را پذيرفتند» (شهيدي، 1369: 98).

«گوستاولوبون» نويسنده کتاب «تمدن اسلام و عرب» تشکيل حکومت پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) را معجزه اي دانسته و فرموده اند: «معجزه گري پيغمبر (صلي الله عليه و آله) اين بود که توانست پيش از مرگ خود قافله پراکنده عرب را گردهم آورد و از اين کاروان سرگردان و پريشان، ملت واحدي تشکيل دهد» (گوستاولوبون، 1354: 128).

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) با براندازي قدرت هاي مشرکين و دشمنان ستيزه جوي اسلام توانستند از اجتماع پراکنده، جامعه اي واحد با خط مشي روشن و حساب شده بوجود آورند.

3. ترويج فضايل اخلاقي در جامعه

يکي از دلايل انحطاط تمدن ها، رواج فساد اخلاقي بوده است. شواهد تاريخي نشان مي دهد که فرمانروايان و مردم عادي آنگاه که گرفتار فساد اخلاقي شدند، زمينه فروپاشي تمدنشان هم فراهم گرديد. براي مثال؛ همزمان با مبعث پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) تمدن هاي ايران و روم به تباهي کشيده شده بودند. در وصف حکومت خسرو پرويز پادشاهي ساساني آورده اند؛ در خانه او 3 زن آزاد و 12 کنيز براي آواز خواني و خوشگذراني و 6 تن نگهبان بودند (حمزه اصفهاني، 1346: 72).

در آن حکومت راحت طلبي و عياشي در ميان اشراف و درباريان به صورت يک فرهنگ درآمده بود.

در زماني که سران حکومت ها در فساد و تجملات غرق شده بودند، حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) که برجسته ترين و کامل ترين الگوي انساني بودند، رسالت خود را با « اِنِّي بُعِثتُ لِاُتِمِمُ مَکارِمُ الاَخلاق» (مجلسي، 1400: ج 16، 210). آغاز کردند و اين گونه بود که خداوند او را به عظمت اخلاقي ستود؛ « وَ إِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» (قران ، سوره قلم، 4). به درستي که تو داراي خلق و خوي والا هستي.

خداوند از خلق نيک پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) ياد مي کند و او را واجد همه صفات نفساني در حد اعلا معرفي مي کند؛ « لَقَدْ کانَ لَکُمْ في رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثير» (قران: سوره احزاب، 21). قطعاً براي شما رسول خدا سرمشقي نيکو است، براي کسي که به خدا و روز قيامت ايمان دارد و خدا را فراوان ياد مي کند.

خداوند شئون رحمت آموز پيامبر (صلي الله عليه و آله) را براي جوامع بشري تبيين کرده که به آن حضرت فرموده: تو نسبت به مردم رهبري مهربان و رئوف هستي و اين در اثر برخورداري از رحمت الهي است؛ «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ» (قرآن: سوره آل عمران، آيه 159) رحمت الهي شامل حال تو شده که نسبت به امّت اسلامي نرم و مهربان شدي و اگر زمامداري خودسر، خود رأي، سرسخت و سنگين دل بودي، مردم از تو فاصله مي گرفتند و تو را تنها مي گذاشتند.

رحمت خاص حق در حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) تجلّي کرده و مظهر او شده است، زيرا خداوند با مؤمنان مهربان است؛ «وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا» (سوره احزاب، آيه 43). درباره پيامبر (صلي الله عليه و آله) نيز چنين است؛ «...بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ» (سوره توبه، آيه 128) همان صفت خاصه خود را براي رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) قرار داده، نه اين که رأفت خاصه، بالذات و بالاستقلال از آن پيغمبر (صلي الله عليه و آله) باشد، بلکه او آيينه دار جمال رحمت خاصه خداست. خوب مي دانيم که آيينه از خود نوري ندارد. رأفت خدا در آيينه پيامبراسلام (صلي الله عليه و آله) منعکس شده و به ديگران مي رسد. پس سايرين رحمت خاصّه حق را از پيغمبر (صلي الله عليه و آله) دريافت مي کنند و بايد شاکر حق باشند، که از آيينه رسالت و نبّوت رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) رحمت خاصّه نصيبشان شده است.

قرآن اين آيينه را به ما معرفي کرده است که مي فرمايد: اگر خواستيد از رحمت خداوند برخوردار باشيد، در برابر اين آينه قرار بگيرد (جوادي آملي، 1379: ج8، 289).

رحمت و محبت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به جايي رسيده بود، که آن حضرت از صحابه پرسيدند: محکمترين دستگيره ايمان چيست؟ اصحاب گفتند: خدا و رسولش آگاهترند. يکي از اصحاب گفت: نماز است، ديگري گفت: زکات، سومي گفت: روزه، يکي ديگر گفت: حج و عمره است، بعضي هم گفتند: جهاد است. پيامبر اکرم (ص) فرمودند: براي هر آنچه که شما گفتيد، فضيلتي است. ولي هيچکدام محکمترين دستگيره ايمان نيست. محکمترين دستگيره ايمان دوستي و دشمني در راه خدا و دوست داشتن دوستان خدا و برائت جستن از دشمنان خداست (کليني، 1369: ج 2، 125).

در تمام دوران زندگي با عظمت حضرت محمد (صلي الله عليه و آله)، تقوا ، فروتني، بزرگواري و ديگر خصلت هاي نيکو موج مي زد؛ حضرت امام علي (عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «پيامبر (صلي الله عليه و آله) در جود و بخشش، سرآمد مردم بود، دلي پرتوان و سينه اي بي باک داشت و در پاسداري از بيماران و نرمخويي و معاشرت بزرگوارانه بي مانند، هرکس با او برخورد داشت، نخست هيبت بزرگي از وي مي ديد و چون با او معاشرت مي کرد و وي را مي شناخت دوستدار او مي شد. هرگز پيش از او و پس از او فردي همانند او نديده ام.» (طبرسي، 1392: 18).

حضرت امام صادق (عليه السلام) فرموده اند: «رسول خدا (صلي الله عليه و آله) براي تواضع بيشتر در پيشگاه الهي مانند بردگان غذا مي خورد و بر روي زمين مي نشست» (مجلسي، 1400، ج 16، 261).

قرآن سعه صدر آن حضرت را اينگونه معرفي مي کند«الم نشرح لک صدرک» (قرآن، سوره شرح، 1). آيا سينه ات را گشاده نساختيم؟

حضرت امام حسين (عليه السلام) درباره آن حضرت فرموده اند: «کان رسول الله احسن ما خلق الله خلقا» (کنزالعمال، علامه هندي، 1985: 9 7، 193).

در سيره آن بزرگوار آمده است که فردي به نام «غورث بن الحارث» در يکي از جنگ هاي در مقابل پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) ايستاد و با تکبّر تمام گفت: اي محمد چه کسي تو را نجات مي دهد؟

رسول خدا (صلي الله عليه و آله) فرمودند: «ربي و ربک» با گفتن اين سخن لرزه بر اندام غورث افتاد و از ترس از اسب سرنگون شد. حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) که بر او غالب شده بودند، فرمودند: «من ينجيک مني يا غورت» او در پاسخ گفت: جود و احسان تو.

لذا به خاطر اخلاق نيکو و جود و احسان الهي آن حضرت او را عفو کردند و اين عمل باعث شده بود هرجا که غورث مي رفت، مي گفت: «جئتکم من عند خيرالناس» (بحار الانوار، مجلسي، 1400، ج 20، 179).

اخلاق نيکو آن حضرت در تمام زندگيشان چشم نواز است، فتح مکه را هيچ گاه مسلمانان از ياد نخواهند برد که به جاي انتقام گرفتن از آن روز سخت گذشته که به خاطر مشکلاتي که بزرگان مکه برايش فراهم کرده و بهترين عزيزانش را در اين سختي ها از دست داده بود، امّا چه زيبا فرمودند: (اليوم يوم المرحمه» است (طبري، 1998: ج2 ، 159).

داستان عفو کردن «صفوان ابن اميه» که از سران مشرکان مکّه و از آتش افروزان جنگ بود، از نمونه هاي بارز خلق نيکو در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) است؛ اين فرد، قبلاً مسلماني را در جلوي چشم مردم به دار آويخته بود و پيامبر(صلي الله عليه و آله) خونش را حلال کرده بود، با اين حال وقتي عمرو بن وهب، پسرعموي صفوان از پيامبر(صلي الله عليه و آله) براي او عفو درخواست کرد، آن حضرت پذيرفتند و صفوان را عفوکردند. وقتي صفوان چشمش به رسول خدا (صلي الله عليه و آله) افتاد، دو ماه مهلت براي تحقيق پيرامون اسلام درخواست نمود. پيامبر(صلي الله عليه و آله) چهارماه به او مهلت دادند(ابن هشام، 1375: ج4، 60).

حضرت علي (عليه السلام) در وصف پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) فرموده اند: «او داراي منطق عادلانه و طريقي جداکننده حق از باطل بود» (سيدرضي، 1369: 148). که جز در سخنان سودمند دهان فرو بسته و بين مردم الفت ايجاد مي کرد (مجلسي، 1400: ج 16، 151).

«ويل دورانت» درباره اخلاق پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) فرموده اند: «اخلاقي که محمد (صلي الله عليه و آله) عرضه کرد از مرزهاي قبيله اي که وي در آن زاده شده بود گذشت، امّا در ميان جمعيت ديني که پديد آورده بود باقي ماند» (ويل دورانت، 1381: ج 4، 234).

ترويج فضايل اخلاقي آن حضرت باعث گسترش اسلام در خارج از عربستان گرديد، به طوري که نويسنده کتاب «عذر تقصير به پيشگاه محمّد» آورده است؛ «محمد يک نفر عرب ساده، قبايل پراکنده کوچک و برهنه و گرسنه کشور خودش را مبدل به يک جامعه فشرده و مطيع نمود و در ميان ملّت هاي روي زمين آن ها را با صفات و اخلاق تازه اي معرفي کرد. در کمتر از سي سال اين روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب کرد و سلاطين ايران را از بين برد.» (جان ديون پورت، 1335: 57).

4. اهميت دادن به کار و تلاش براي برآوردن نيازهاي بشري

بي گمان تمدن هر ملتي، تحت تأثير بينش و ايدئولوژي حاکم بر آن ملّت قرار دارد. از شاخصه هاي برجسته تمدن نبوي، توجه لازم به کليه نيازهاي مادي و معنوي انسان ها بوده است.

با اينکه آن بزرگوار مردم را از هوي و هوس و از تعلّقات و جاذبه هاي دنيا بر حذر مي داشتند، همزمان آن ها را به کار و تلاش براي رفع نيازها تشويق مي کردند.

در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) شواهد بسيار زيادي وجود دارد، که نه تنها مردم را به کار و کوشش تشويق مي کردند، بلکه خود نيز در اين عمل پيشگام بودند. امام صادق (عليه السلام) از رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه و آله) نقل فرموده اند: «العباده سبعون جزء افضلها جزء طلب حلال» (حرعاملي، 1409: ج12، 15) عبادت هفتاد جزء دارد كه بالاترين و با فضيلت ترين آن ها دنبال رزق و روزي حلال بودن است.

کار باعث رشد شخصيت انسان مي شود. ابن عباس نقل کرده است: هرگاه پيامبر (صلي الله عليه و آله) به کسي مي نگريست که قواي بدني او سالم بود، مي پرسيد آيا او اهل کار است؟ اگر جواب منفي بود، آن حضرت مي فرمودند: « از نظرم افتاد » (مجلسي، 1400: ج22، 6 ) آن بزرگوار شخص داراي حرفه را دوست داشتند که؛ « ان الله يحب المؤمن المحترف » ( وسايل الشيعه، حرعاملي، 1409: ج 12، 13 ).

در قرآن سيصد و شصت آيه مربوط به کار و صد و نود آيه راجع به فعل آورده شده است. به طور کلي قرآن به دلايل زير کار را محترم شماره و به آن احترام مي گذارد:

1. کار ملاک رشد و تکامل انسان است؛ «وَ لِكُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا» ( قرآن: 1338: انعام، 132).

2. کار نتيجه حيات انسان است؛ « وَأَن لَيسَ لِلإِنسانِ إِلّا ما سَعى» ( قرآن: النجم، 39 ).

3. کار عامل افزايش معرفت است. برخي از آيات در قرآن، ايمان و عمل صالح را موجب افزايش علم و روشنائي انسان مي داند. مانند: «ليُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ» ( قرآن: طلاق، 11).

4. صعود و سقوط شخصيت انساني در گرو کار است. در قرآن آياتي وجود دارد، که سقوط و پوچي شخصيت آدمي را درگذرگاه تاريخ و در مسير ابديت، با سقوط و پوچي و پليدي کارهاي او توأم مي سازد؛ مانند: «مَّثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُواْ عَلَى شَيْءٍ ذَلِكَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِيدُ» (قرآن: ابراهيم، 18).

سيره پيامبران خدا (صلي الله عليه و آله) کارکردن بوده است؛ براي شرافت و ازرش کار همين بس که هيچ پيغمبري برانگيخته نشد، مگر اينکه کارگر و زحمتکش بوده است. خداوند به حضرت داوود (عليه السلام) وحي فرستاد که اي داوود تو بنده شايسته اي هستي، ولي چه حيف که با دست خود کار نمي کني و از بيت المال ارتزاق مي کني. حضرت داوود (عليه السلام) از شنيدن اين وحي چهل روز گريه کرد. آنگاه خداوند آهن را در دست او نرم ساخت. از آن به بعد او هر روز زره اي مي ساخت و نياز زندگي خود را از اين طريق رفع مي کرد. حضرت سليمان (عليه السلام) هم با آن همه حشمت و جلال، غالباً به بافتن زنبيل مي پرداخت و در بازار مي فروخت و مخارج زندگي خود را از اين راه تأمين مي کرد.

سازندگي و عمران و آبادي در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) جايگاه ويژه اي دارد، تا جايي که آن حضرت به يهوديان خيبر اجازه داده بودند در مزارع و نخلستان ها کار کنند و در عهد نامه براي قبليه «ثقيف» دستور حفظ محيط زيست و حيات وحش را صادر کردند و آنان را از قطع درختان جنگل طاق و کشتن حيوانات وحشي باز داشتند (وافدي، 1409: ج 2، 973).

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) آن قدر به آباداني و عمران اهميت مي دادند، که برخي از زمين هاي باير و مرتع را به ديگران واگذاري مي کردند، تا آنها را آباد کنند.

5. ترويج علم و اهميت دادن به دانشمندان

برخي از دانشمندان علم را جزو تصورات بديهي و بي نياز از تعريف دانسته و معتقدند كه علم از كيفيات نفساني است كه هر كس آن را روشن در خود مي يابد؛ بدين گونه كه هر كس كه مي داند لذّت يا درد و گرسنگي چيست، مي داند كه علم و آگاهي هم چگونه است.

براي علم تعاريف متفاوتي ارائه داده اند، كه در اينجا به برخي از آن ها اشاره مي شود. «علم عبارت است از مساعي منظم و مستمر ذهن براي كشف علل و قوانين امور و مربوط ساختن اين قوانين به يكديگر، به گونه اي كه تشكيل يك سيستم را بدهند» (آيتي، 1373: 12).

«ديويس» در كتاب «روش علمي» مي نويسد: «علم نظامي است كه بر واقعيات بنا شده است» (جمعي از نويسندگان، 1379: 48). برخي ديگر علم را مساعي منظم و مستمر ذهن براي كشف علل و قوانين امور و مربوط ساختن اين قوانين به يكديگر كه سيستم را تشكيل مي دهد مي دانند.

«جان پير» معتقد است، كه علم دانشي نظام مند درباره پديده هاي طبيعي است و بررسي منطقي روابط ميان آن­ها را دربرمي گيرد. وي عقيده دارد؛ امور طبيعي تحليلي از واقعيت ارائه مي دهد و به حكم تجربه، نقشه اي رسم مي كند كه مي تواند ما را به پيش بيني و گاه به تسلط بر اعمال طبيعت توانا سازد. او در ادامه آورده است: اما نگرش واقع بينانه به علم كه حاصل فلسفه جديد است، نشان مي دهد كه علم به حكم طبيعت ذاتي خود چيزي جز انتظار نيست و با همه قدرت روز افزونش هيچگاه نمي تواند مبيّن كل وجود باشد. علم مي تواند فراتر از اين برود و برخي نحله هاي تفكر معاصر و بعضي از اصول متكلمان را به خوبي نقادي كند. اما براي اينكه نگاه كلي به جهان داشته باشيم، علاوه بر علم، به اخلاق، فلسفه هنر هم نياز داريم و اين به معناي ارتباط با قدرتي قدسي است كه شالوده اصلي دين را تشكيل مي دهد.

«ان، وايتهد» علم را شكل دادن به نظامي مرتبط، منطقي و لازم از عقايد كلي مي داند كه تمام عناصر تجربه هاي ما بتواند در آن چهارچوب تفسير شود (ايليا، پريگوژين، 1377: 13).

علم در دوره­هاي مختلف تاريخ قلمرو واحدي نداشته و نسبت آن با حوزه هاي مختلف معرفتي برخورد مي شده است، در بعضي از مقاطع، فلسفه بخشي از علم و علم اعلي خوانده مي شده و دين نيز از هويتي علمي بهره مند بوده است. در مقطعي ديگر ايده ها حقايق علمي بوده اند و علم بشر نيز اتحاد آنها تامين مي شد و در دوره هايي ديگر ايدئولوژي ها در متن گزارش هاي علمي قرار مي گرفت و درباره صحت و سقم آن داوري مي شده است، به خاطر اين برخي ايدئولوژي ها علمي معرفي شده اند.

علامه «طباطبايي» علم را عبارت از حصول امر مجرد از ماده براي امر مجرد ديگر مي دانند (طباطبايي، 1412: ج5، 23).

به عبارت ديگر هرگاه امري غير مادي براي امر غير مادي ديگر محقق و حاضر باشد، آنگاه علم حاصل شده است، مانند حصول صور ذهني براي نفس انسان. ليكن علامه تعريف علم را به عنوان يك رشته خاص و مجموعه خاص از قضايا در نظر گرفته و به تعريف آن پرداخته است. از اين نظر، علم عبارت از مجموعه قضايابي است كه در آنها از احوال و خصوصيات موضوع واحد بحث مي شود. اين موضوع واحد در حدود موضوع هاي مسائل و محمول هاي آنها اخذ مي گردد. لذا؛ بايد افزود هر علمي ناچار بايد موضوعي داشته باشد و موضوع يك علم موضوع تمام مسائل آن علم است.

در اينجا ما علم را به عنوان يك نوع دانش Knowlodge در تماس و تاثيري كه بر انديشه انساني دارد در نظر مي گيريم، به عبارت ديگر ما با علم محض سر و كار داريم.

ابوذر نقل كرده است، كه پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) به من فرمودند: «اى ابوذر! ساعتى درك محضر عالم بالاتر از هزارمرتبه ختم قرآن از اول تا به انتهاست» (مجلسي، 1400: ج1، 203).

در قرآن بيش از هفتصد مرتبه ماده علم و مشتقات آن به كار رفته و در اولين آيات نازل شده به رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) سخن از علم است؛ «بسم اللّه الرحمن الرحيم، اقراء باسم ربك الَّذى خلق، خلق الانسان من عَلَقَ ، اِقرَاء و ربُّكَ الاكرم، الَّذى علم بالقلم» (قرآن، 1338: علق، 1و2).

در آيات قرآن به مناسبت هاى مختلف به ارزش علم و عالم اشاره شده است؛ در آخرين آيه سوره مباركه طلاق علّت آفرينش آسمان ها و زمين را علم و دانش بشرى دانسته که در قرآن آمده است؛ «اللّه الَّذى خَلَقَ السموات و مِنَ الارض مثلهنَّ يتنزَّل الامر بينهنَّ لتعلَموا انَّ اللّه على كل شى ء قدير و انَّ اللّه قد اَحاط بكل شى ء علما» (قرآن، 1338: طلاق، 12) خداوند آسمان ها و زمين را با همه عظمتش آفريد و امر خود را نازل فرمود تا علم و انديشه كنيد، كه خداوند بر همه كارها تواناست و علم او به همه چيز احاطه دارد.

علم از مختصات ذات اقدس ربوبى است، كه اين فضيلت را به انسان هم اعطا كرده است و در آيه ديگرى همراه با استفهام انكارى مى فرمايد: «قل هل يستوى الَّذين يعلمون والَّذين لايعلمون انَّما يتذَكَّرُ اولوالالباب» ( قرآن: زمر، 9). آيا آنان كه مى دانند و آنان نمى دانند مساوى اند؟ يقينا نسبت به ديگران برترى دارند، اين معنى را صاحبان خرد و انديشه خوب درك مى كنند.

در آيه ديگرى مى فرمايد: «شهد اللّه انَّهُ لا اله الا هو و الملائكة واولوالعلم» (قرآن: آل عمران، 18) خداوند، با ايجاد نظام واحد جهان هستى، گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش، هر كدام به گونه اى بر اين مطلب، گواهى مى دهند.

خداوند در اين آيه، علم به توحيد را در انحصار خود، ملائكه خاص و صاحبان علم و دانش قرار داده است. در اين آيه صاحبان علم، قرين خدا و ملائكه الهى قرار دارند.

عجيب تر اين كه در آيه ديگر، بعد از بيان محكمات و متشابهات قرآن، مى فرمايد: «و ما يعلم تاءويله الا اللّه و الرَّاسخون فى العلم» (قرآن: آل عمران، 7). متشابهات قرآن را فقط خدا و كسانى كه از علم و دانش بهره كافى دارند، مى دانند.

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) به علم و دانش اهميت خاصي مي دادند و مسلمانان را به کسب علم بسيار تشويق مي کردند. آن حضرت طلب دانش را بر هر مسلماني لازم مي دانستند و مي فرمودند: خداوند دانشجويان را دوست دارد (کليني ، 1369: ج، 82). همچنين آن حضرت درباره اجر و پاداش دانش ورزي فرموده اند: «هرکس به راهي برود که در آن دانش جويد، خدا او را به بهشت ببرد و فرشته ها با رضايت براي دانشجو بال هاي خود را مي گسترانند. فضيلت دانشمند بر عابد همچون ماه بر ستارگان و شب چهارده است، زيرا دانشمندان وارث پيامبرانند» (کليني، 1369: ج 1، 96).

حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) با آنکه در زمان تشکيل حکومت در مدينه، بخصوص تا وقوع جنگ احزاب، اغلب در معرض هجوم مشرکان قرار داشتند، ولي هيچ گاه از جايگاه ممتاز علم و دانش اندوزي خودداري نمي کردند. آن بزرگوار براي تعليم آيات قرآن و احکام دين مبين اسلام در مسجد مسلمانان را جمع مي کردند و به آن ها تعليم مي دادند. اين روش باعث شد کمتر از سه سال آن قدر قاريان قرآن و معلم تربيت شوند که تنها در حادثه «رجيع» چهل و چهار نفر از آن بزرگواران به شهادت رسيدند. پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) براي تعليم نوشتن و خواندن از اسراي جنگ بدر بهره مي گرفتند و آيات قرآن و برنامه هاي دين اسلام را به نمايندگان قبايل آموزش مي دادند (کليني، 1369: ج 1، 82).

با آنکه در نخستين سال دعوت حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) فقط هفده نفر از افراد قريش خواندن و نوشتن مي دانستند، سفارشات پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) درباره علم و دانش باعث شد، مسلمانان به آموختن گرايش خاصي پيدا کنند. در پرتو حکومت پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) به وسيله کتابت قرآن، حديث و اعزام مبلغ بناي محکم علم و دانش اسلامي پي ريزي شد و يک جهش فکري در ميان تازه مسلمانان سرزمين ها ايجاد گرديد، که اين روند باعث جذب غيرمسلمانان به وادي علم و دانش گرديد، به فرموده «توماس کاربل» محقق انگليسي، حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) قوانين مدني و اخلاقي را عرضه کرد تا وحشي گري و ددمنشي را براندازد و بي قانوني و هرج و مرج را با نظم و تمدن جايگزين سازد (محمد (صلي الله عليه و آله) در اروپا، صميمي، 1382: 348).

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) در مدت کوتاهي چنان بناي محکمي در زمينه علم و تحول عميق رفتاري بنا نهادند که «طي پنج قرن از لحاظ نيرو، نظم، بسيط قلمرو حکومت، تصفيه اخلاق و رفتار، سطح زندگاني، وضع قوانين منصفانه انساني و تساهل ديني، ادبيات، دانشوري، علم، طب و فلسفه پيشاهنگ جهان بود» (ويل دورانت، 1381: 432).

پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) براي پيشرفت علم و دانش و دور نبودن از کاروان تمدن سعي کردند اقدامات فراواني انجام دهند. با مطالعه سيره آن بزرگوار مشاهده مي شود که آن حضرت مسلمانان را تشويق مي کردند تا براي کسب فضيلت به هر جا سفر کنند که فرموده اند: «اطلبو العلم و لو بالصين» (مجلسي، 1400: ج1، 18). اين حديث بيانگر آن است، که منظور از علم فقط علوم اسلامي نيست که هر علمي که مورد نياز جامعه باشد لازم است و براي کساني که توانايي تحصيل آن را دارند واجب کفايي است.

در تمدن ايران باستان تحصيل علم فقط مخصوص قشر خاصي بود که از درباريان و وابستگان آن ها بودند و عموم مردم جامعه از دانش بهره نداشتند. پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) تحصيل علم را براي همه فرضيه دانستند (مجلسي، 1400: ج 1، 177). آن بزرگوار دانشجويي را براي مدت زمان محدودي قرار نداده و مسلمانان مي خواستند در طول زندگي علم و دانش بيندوزند.

آن حضرت براي شکوفايي تمدن اسلامي آن قدر مسلمانان را به فراگيري علم و دانش تشويق مي کردند، که در حديثي فرموده اند: «دانش را به دست آوريد، اگرچه از مشرکين باشد» (مجلسي، 1400، ج 2، 97).

لذا؛ براي عالمان احترام خاصي قائل بودند و فديه علمي را به جاي فديه مالي براي اسيران مي پذيرفتند و اگر اسيري به ده کودک مسلمان خواندن و نوشتن ياد مي داد، او را آزاد مي کردند (سبحاني، 1389: ج 2، 7).

در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) آن قدر علم و دانش اهميت داشت که فرموده اند: «کسي که در حال تعليم و تعلم است، در تسبيح و تهليل و عبادت خدا بسر مي برد. يک ساعت در جلسه علمي نشستن، نزد خداوند محبوب تر از قيام از دل شب براي عبادت و شرکت در غزوه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و قرائت قرآن است» (مجلسي، 1400: ج1، 204).

بستري که حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) در رواج علم فراهم کردند باعث شد، تا مسجدها، منبرها، مجلس هاي درس فقه، حديث ، ادبيات، تفسير تاريخ ، کلام و ... ميان مسلمانان رواج گيرد و بدين ترتيب تمدن اسلامي به نهايت تعالي خويش برسد.

6. ارزش نهادن به عقل و انديشه

معناى اصلى عقل، بستن و نگه‏داشتن است و به همين جهت ادراكى كه انسان دل به آن مى‏بندد و چيزى را با آن درك مى‏كند، عقل ناميده مى‏شود. همچنين نيرويى كه به واسطه آن خير و شر و حق و باطل را از يكديگر تشخيص مى‏دهد، عقل نام دارد و مقابل آن جنون، سَفَه و جهل است(معين، 1354: ج4، 213). از ديدگاه قرآن، عقل موهبتى الهى است، كه آدمى را به سوى حق هدايت مى‏كند و از گمراهى نجات مى‏دهد. قرآن شريف عقل را نيرويى مى‏داند كه انسان در امور دينى از آن بهره‏مند مى‏شود و او را به معارف حقيقى و اعمال شايسته رهبرى مى‏كند و در صورتى كه از اين مجرا منحرف گردد، ديگر عقل ناميده نمى‏شود. منظور از عقل در قرآن شريف، ادراكى است كه در صورت سلامت فطرت، به طور تامّ براى انسان حاصل مى‏شود» (طباطبايي، 1374: ج2، 250).

در روايات نيز عقل، ابزارى براى شناخت حقايق تلقى شده است. حضرت امام صادق(عليه السلام) در عبارتى از يك روايت بسيار جالب و طولانى فرموده اند: «... عقل است كه خدا انسان‏ها را به آن آراسته و روشنى بخش آنان قرار داده است. پس بندگان به واسطه عقل، آفريدگار خود را شناخته و خوب را از بد تميز داده‏اند و شناخته‏اند كه تاريكى در نادانى و روشنايى در آگاهى است. اين چيزى است كه عقل، آنان را به آن رهنمون شده است (کليني، 1369: ج 1، 35).

در طول تاريخ پادشاهان و سلاطين با اينکه از لحاظ انديشه و تفکّر بر ديگران هيچگونه برتري نداشتند، امّا به ديگران اجازه نمي دادند، تا انديشه خود را مطرح کنند، لذا؛ اين مهم عاملي براي سقوط و انحطاط تمدن آن ها بوده است.

پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) فرموده اند: «هيچ عبادتي برتر از انديشه کردن نيست» (پاينده، بي­تا، 590). آن حضرت در جاي ديگر فرموده اند: «يک ساعت انديشيدن بر 60 سال عبادت برتري دارد» (همان). ايشان عقل را بهترين آفريده خدا مي­دانستند و مي­فرمودند: «خداوند چيزي را بهتر از عقل، ميان بندگان خويش قسمت نکرده است» (کليني، 1369، ج1، 12). همچنين مي­فرمودند: «زياد بيانديشيد» (پاينده، بي­تا، 576). زيرا «کسي که خردمند نيست، دين ندارد» (مجلسي، 1400، ج74، 160).

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) که از نظر سطح فکري با الطاف خداوندي در بالانرين سطح عقلاني قرار داشتند، هرگز به تحقير و سرکوب انديشه ديگران نپرداختند و بارها در موضوعات مختلف با مسلمانان در زمينه هاي گوناگون مشورت مي کردند و همين امر سبب تعالي فرهنگ جامعه شده بود، که نمونه هاي زيادي در سيره آن بزرگوار وجود دارد؛ براي مثال؛ مشاوره در جنگ «بدر» و جنگ «خندق» را مي توان ذکر کرد.

 پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) براي ارزش نهادن به انديشه ديگران در پيشبرد اهداف تمدن نبوي در برابر تندترين انتقادات و اعتراضات با متانت و گذشت برخورد مي کردند و هرگز به زور متوسّل نشدند. در سيره آن بزرگوار آمده است؛ در جريان جنگ «حنين» شخصي به نام «ذوالخوه يصره» چنان با بي ادبي به عدالت پيامبر (صلي الله عليه و آله) اعتراض کرد که يکي از صحابه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از آن حضرت اجازه خواست، تا سرش را از بدنش جدا کند. اما پيامبر رحمت (صلي الله عليه و آله) با اينکه از انحراف او و يارانش در آينده باخبر بودند، اجازه تعرض به او را ندادند(ابن هشام، ج4، 139).

7. بهره مندي از نکات مثبت ساير تمدن ها

در تاريخ تمدن ها آنچه همواره از طرف حکومت هاي پيروز بر دولت هاي شکسته خورده مشاهده مي شود، مبارزه مستمر و همه جانبه با کليه آثار، نشانه ها و حتي انديشه هاي تمدن هاي مغلوب است. به طوري که هميشه قسمت هاي قابل توجهي از آثار تمدن آن ها مورد تعرض قرار گرفته و آسيب ديده است. ريشه هاي بسياري از اين تضاد ها به اختلاف هاي مذهبي برمي گردد. به ويژه اينکه طرفداران هر مذهب معمولا طرف هاي ديگر را به بدبيني و انحراف متهم مي کردند. پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) نه تنها به نفي و اهانت پيامبران الهي پيشين نپرداختند، بلکه آنان را به عنوان فرستادگان راستين خداوندي مورد تأييد قرار دادند.

از ديدگاه پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) تمام اديان الهي براي برقراري پيوند ميان انسان و خداوند متعال و نجات و هدايت او مبعوث شده اند. پيامبران عظيم الشأن الهي نيز همه براي دعوت انسان ها به سوي خداوند و گسترش عدالت برانگيخته شده اند و چون هدف نهايي همه يکي است، هيچکدام ديگري را رد نکرده، بلکه پيامبران پيش از خود را تصديق کرده و به آمدن پيامبري پس از خود، نويد داده اند.

از ديدگاه پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) تمام سنّت هاي الهي از ابتدا تاکنون در قالب احکام شريعت توسط پيامبران الهي براي نجات انسان آورده شده است. به همين دليل است که خداوند متعال مي فرمايد: «انَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيوْمِ الْآْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ » (قرآن : بقره، 62). کساني که ايمان آوردند و کساني که ايين يهود و مسيحيت و صابئين را برگزيدند، اگر به خدا و روز باز پسين ايمان داشته باشند و عمل صالح به جاي آورند، خدا به آنها پاداش نيک مي دهد و نه بيمناک شوند و نه غمگين گردند.

با توجه به مفهوم آيات بالا، بينش پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) در مورد اديان الهي ديگر، نشأت گرفته از همان سنّت هاي توحيدي است.

مسلمانان بر اساس آموزه هاي نبوي عقايد و پرستشگاه هاي اهل کتاب را محترم مي شمردند که در اين مورد شواهد بسياري وجود دارد. از جمله «اصطخري» در قرن چهارم در فارس چندان آتشکده ديده بود که ار کثرت فراواني حتي نمي توانست نام تمامي آن ها را از حفظ داشته باشد. به گفته او کمتر شهر و روستايي در فارس پيدا مي شد که در آن آتشکده زرتشتي نباشد(اصطخري، 1368: 56).

همچنين، مبلغي که به عنوان جزيه از اهل کتاب دريافت مي شد، بسيار کمتر از ماليات هاي گذشته براي حفظ جان و مال آن ها از گزند دشمن بود. مسلمين براي رعايت حال جزيه دهندگان علاوه بر زنان و اطفال، فقرا، نابينايان، بيکاران، زمين گيران و کشيش هاي فقير را که با مردم تماس نداشتند، از پرداخت جزيه معاف کرده بودند(يعقوب ابن ابراهيم، 1352: 122).

اينگونه نحوه ارتباط مسلمانان با مردم ساير مناطق و محترم داشتن فرهنگ و تمدن آنان باعث شده بود، تا بستر مناسبي در راستاي تعامل اسلام با ساير تمدن ها فراهم گردد و حتي امکان مشارکت تمدن هاي مختلف که در آن زمان به عنوان پيکره جهان اسلام به حساب مي آمدند، فراهم شود. تمدن هايي که در طول چند قرن با يکديگر تماس برقرار کردند و اين ارتباط عمدتا در شرايط غير تحميلي و مسالمت آميز بود، از تجارب يکديگر بهرمند مي شدند.

تمدن اسلام که به اين طريق شکوفا گرديد و در جهان پرچم برافراشت، وارث فرهنگ قديم شرق و غرب بود، اما نه تقليد کننده از فرهنگ هاي سابق و نه ادامه دهنده محض از روش هاي آن ها بود، بلکه به عنوان تکميل کننده و سازنده به حساب مي آمد. دوره کمال هم که با حمله مغول به پايان رسيد، دوره سازندگي يک فرهنگ جهاني بود که در قلمرو چنين تمدن قاهري همه عناصر مختلف راه داشتند، اما اهميت در ترکيب ساختمان آن بود که صورت اسلامي و ارزش جهاني داشت، همچنين، آن چه اين تمدن را جهاني کرد، در حقيقت نيرو و اراده کساني بود که خود از هر قوم و ملتي هم که بودند، منادي اسلام شدند و تعليم آن، بدين طريق مايه اصلي اين معجون که تمدن و فرهنگ اسلامي خوانده مي شود، در حقيقت اسلام بود. جامعه اسلامي هم که وارث اين تمدن عظيم شد، جامعه اي متجانس بود که مرکزيت آن را قرآن داشت (زرين کوب، 1362: 48).

8. مبارزه با تحجّر و خرافه گرايي

يکي ديگر از عواملي که باعث رکود فرهنگ و تمدن مي شود، تحجّر و خرافه گرايي است.

تحجّر در لغت به معناي ايستايي، تحول ناپذيري، جمود و برنتابيدن آمده است (معين، 1354: ج1،428). تحجّر در حوزه انديشه رخ مي نمايد و اگر در زمينه رفتار نمايان بشود، جمود نام دارد.

در مفاهيم قرآني تحجّر به عنوان مانعي براي شناخت حقيقت آمده است؛ «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً » (قرآن: بقره، 74).

خداوند متعال ريشه انواع و اقسام بت پرستي را جهل و ناداني معرفي و ما را به عبرت آموزي دعوت کرده است؛ وقتي بني­اسرائيل از چنگال فرعون نجات يافتند و از دريا به سلامت گذشتند، در مسير راه به جمعيتي برخورد کردند که مشغول بت پرستي بودند. با ديدن اين صحنه، به حضرت موسي(عليه السلام) روکرده، از او تقاضا کردند که براي آنها هم بتي به عنوان خدا قرار دهد. حضرت موسي(عليه السلام) در پاسخ فرمود: شما جمعيتي جاهل و نادان هستيد (قرآن: اعراف، 138).

جهل و ناداني مهم­ترين و اصلي­ترين علل پذيرش و گسترش خرافات است و ريشه بسياري از خرافات را در گذشته و حال بايد در آن جستجو کرد. جهل جامعه را به ورطه هلاکت مي اندازد، در روايتي آمده است: حضرت عيسي(عليه السلام) را ديدند که فرار مي­کند، پرسيدند: از چه فرار مي­کنيد؟ فرمودند: از جاهل، گفتند: شما با نفس الهي خود مرده را زنده کرده، جان دوباره مي­بخشيد، آيا نمي­توانيد جهل و ناداني اين شخص را درمان کنيد؟ فرمود: نه از درمانش ناتوانم، بنابراين براي نجات خود فرار مي­کنم (مفيد، 1414: ج1، ص221).

مبارزه با عقايد موهوم، خرافات و رسوم جاهلي نزد رسول اکرم(صلي الله عليه و آله) از چنان اهميتّي برخوردار بود که وقتي «معاذ بن جبل» را به يمن اعزام کردند، به او چنين دستور دادند: «اي معاذ! آثار جاهليت و افکار و عقايد خرافي را، از ميان مردم نابود کن، کوچک و بزرگ سنّن اسلام را که همان دعوت به تفکر و تعقل است، احيا کن» (سبحاني، 1377: 21). زيرا علّت عدم پذيرش حق و گرايش به کمال و سعادت واقعي تحجّر است، که مانعي جدّي در شکوفايي انديشه مي شود.

اعراب قبل از اينکه اسلام را بپذيرند و مسلمان بشوند، اعمالي را انجام مي­دادند که برگرفته از وهم، خيال و پيروي کورکورانه از پدران و اجدادشان بود. پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) با تمام خرافه هاي عصر جاهليت و اموري که مبتني بر وهم و خيال بود، مبارزه کردند و به جاي آن، اموري را بنا نهادند که مبتني بر عقل و انديشه بود.

امام صادق(ع) به نقل از پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرموده اند: « بار حفظ اين دين را در هر قرن، مردمان عادلي بر دوش دارند که تأويل هاي باطل انديشان و تحريف هاي گزافکاران و برساخته­هاي نادانان را از آن دور و نابود مي­کنند، همان­گونه که کوره، پليدي و ناخالصي آهن را از آن دور مي­کند» (کشي، بي­تا، ج1، 10).

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) بعد از حيات خويش هم سفارش کرده اند که «چون بدعت ها در امّت من پديد آيد، بر عالم است که علم خود را آشکار کند. پس، هرکس چنين نکند، لعنت خدا بر او باد» (اصول کافي، کليني، 1369: ج1، 54).

9. ترويج مساوات و عدالت گستري

يکي از علل اصلي فرو پاشي تمدن ها ظلم و بي عدالتي بوده است. زيرا عدالت، اساس روابط اجتماعي و از اصولي است كه نظم را در يك اجتماع مستقر مي سازد. رشته محكمي است كه مردم جامعه را به هم پيوند مي دهد و موجب انسجام اجتماعي مي گردد. عدالت آن قدر اهميّت دارد كه اگر از جامعه اي رخت بربندد، ظلم و جور فوراً بال و پر مي گشايد و جاي آن را مي گيرد.

«جان رلز» متفكر معاصر معتقداست، كه عدالت ساختار بنياني جامعه و نخستين فضيلت نهادهاي اجتماعي است (ژان لاکوست،1375: 174).

عدالت به معني دادگري، دادگر بودن، انصاف داشتن است (معين، 1354: ج 2 ، 2279) اين واژه يك اصطلاح است كه در علوم معاني متفاوت به خود مي گيرد. مثلاً؛ در حوزه اخلاق اينگونه تعريف شده است: «الفضائل اربعه اجناس، احدها الحكمه و قوامها في الفكره، والثاني العفه و قوامها في الشهوه، والثالث القوه و قوامها في الغضب، والرابع العدل و قوامه في اعتدال قوي النفس» (مجلسي، 1400: ج78 ، 81) فضائل چهارگونه هستند: اولين آنها حكمت است كه پايه آن بر تفكر است و دومين آن عفت است كه پايه و ريشه آن در شهوت است و سومين آنها قوت و نيرومندي است كه پايه آن در غضب مي باشد. چهارمين فضيلت عدالت بوده که اساس آن در اعتدال قواي نفساني است.

واژه عدالت در علم كلام اين گونه تعريف شده است: «گاهي توسعه اي در مفهوم عدل داده مي شود و به معناي هر چيزي رابه جاي خود نهادن، يا هر كاري را به وجه شايسته انجام دادن بكار مي رود و به اين صورت تعريف مي شود: «وضع كل شي في موضعه» و طبق اين تعريف، عدل مترادف با حكمت و كار عادلانه، مساوي با كار حكيمانه مي گردد» (مصباح يزدي، 1368: ج 2 ، 192).

بزرگان فقه عدالت را اين گونه تعريف کرده اند: «و هي ملكه نفسانيه باعثه علي ملازمه التقوي التي هي القيام بالواجبات و ترك المنهيات الكبيره مطلقا و الصغيره مع الاصرار عليها و ملازمه المروه» (الجبقي العاملي، 1410: 38) و آن ملكه نفساني است كه سبب ملازمت تقوا مي گردد و تقوا اقامه به واجبات و ترك گناهان كبيره به صورت مطلق است و گناه صغيره اي كه بر آن اصرار شود و تقوا ملازمت با جوانمردي را نيز با خود دارد.

اين واژه در علم سياست نيز طرح شده و از مباحث جدي فلسفه سياسي است که از زمان هاي بسيار دور تا كنون با توجه به ديدگاه هاي مختلف تعاريف متفاوتي از آن ارائه داده اند. انسان هاي معمولي، عدالت را گرايشه اي طبيعي مستند مي دانند و انسان هاي رشد يافته ريشه عدالت را از گرايش ايده آل جستجو مي كنند. امثال تيمورلنگ و ناپلئون عدالت را در اين مي دانند كه هيچ كس سر راه پيروزي آنها نباشد، اما انسان هاي رشد يافته عدالت را در ارتباط با خواسته هاي خود تفسير نمي كنند بلكه معتقدند «هنگامي كه نظم براي جهان (با خود) مطرح مي گردد، عدالت ناميده مي شود.» (جعفري، 1359، ج4، 381) استاد مطهري عدالت را رعايت و حفظ حقوق واقعي مردم تعريف کرده است (مطهري، 1358: 50).

سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) بر عدالت پايه گذاري شده بود که فرمودند: «من مأمورم در ميان شما عدالت را برقرار کنم» (طبرسي، 1392: 93). لذا؛ براي اجراي عدالت بسيار مقاومت کرد و در اين راه سختي هاي طاقت فرسايي را تحمل کردند.

اين سيره باعث زدودن تمام لايه هاي تبعيض اجتماعي دوران جاهلي گرديد. آن حضرت مي فرمودند: «مردم از روزگار آدم تا امروز مثل دنده هاي شانه برابرند. عرب را بر غير عرب و سرخپوست را بر سياهپوست برتري نيست مگر به تقوا» (مجلسي، 1400: ج22، 348).

در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) همه در برابر قانون يکسان بودند و عرب را بر عجم هيج برتري نداشت(طبرسي، 1392: 213).

آن حضرت براي برقراري عدالت تمام کوشش خود را انجام دادند و هيچگاه از حدود الهي خارج نشدند، براي مثال؛ در فتح مکه، زني از اشراف قبيله «بني مخزوم» سرقت کرده و از نظر قضايي جرمش ثابت شده بود. خويشاوندان آن زن که اجراي حد را براي آبروي قبيله‌اي خود زيانبار مي‌ديدند، اسامه بن زيد را که نزد پيامبر(صلي الله عليه و آله) احترامي فراوان داشت، براي شفاعت فرستادند؛ وقتي اسامه زبان به شفاعت گشود، آن حضرت خشمگين شدند و فرمودند: «مگر مي‌توان حدود و قانون را اجرا نکرد» و فوراً دستور مجازات را صادر کردند و فرمودند: «اقوام و ملل پيشين دچار سقوط شدند؛ زيرا در اجراي قانون تبعيض روا مي‌داشتند. قسم به خدايي که جانم در دست اوست در اجراي قانون درباره هيچ کس کوتاهي و سستي نمي‌کنم؛ اگرچه مجرم از نزديکان من باشد» (علامه هندي، 1985: ج3، 735).

پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله) با دشمنان هم با عدالت رفتار مي کردند و به سپاهيانش سفارش مي کردند، در همه کار ها عدالت را رعايت کنند؛ زماني که آن بزرگوار نزد قبيله يهودي «بني‌نضير» رفته بودند تا در پرداخت ديه مقتول از طايفه بني‌عامر که به دست يکي از مسلمانان به نام عمرو بن اميه کشته شده بود، از آنها ياري و کمک بگيرد، آنان در نهان توطئه کردند که رسول‌خدا (صلي الله عليه و آله) را به قتل برسانند، خداوند آن حضرت را از اين توطئه آگاه کرد. پيامبر(صلي الله عليه و آله) به مسلمانان دستور آماده باش به جنگ دادند. آن حضرت (صلي الله عليه و آله) به مسلمانان تذکر دادند، که مبادا به سبب دشمني با يهود با بي‌عدالتي رفتار کنيد، اين در حالي بود که بني‌نضير با پيامبرخدا (صلي الله عليه و آله) پيمان بسته بودند که هيچگاه به ضرر رسول‌خدا (صلي الله عليه و آله) و يارانش قدمي برندارند و به وسيله زبان و دست ضرري به آن حضرت نرسانند،... هرگاه برخلاف متن پيامبر(صلي الله عليه و آله) رفتار کنند، دست پيامبر(صلي الله عليه و آله) در ريختن خون و ضبط اموال و اسير کردن زنان و فرزندان آن ها بازخواهد بود (مجلسي، 1400: ج19، 111).

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) براي اجراي عدالت بسيار سختگيري مي کردند. در سيره آن حضرت آمده است؛ روزي به مسجد رفتند و در خطابه‌اي فرمودند: «خدا سوگند ياد کرده است، در روز جزا از ظلم هيچ ظالمي نمي‌گذرد. اگر به کسي شما از من ستمي رفته، حاضرم مرا قصاص کند. شخصي به نام «سواده بن قيس» به پا خاست و گفت: يا رسول‌الله روزي که از طائف برمي‌گشتي و عصا را در دست خود حرکت مي‌دادي به شکم من خورد و مرا رنجاند. حضرت فرمودند: اگرچه اين کار را عمداً نکردم؛ اما به حکم قصاص تسليم مي‌شوم و فرمان دادند، همان عصا را بياورند و به دست سواده دادند. سواده گفت: نه من شما را مي‌بخشم، فرمودند: خدا نيز تو را ببخشد(ابن هشام، 1411: ج2، 266).

مساوات و عدالت در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) به اوج خود رسيده بود، که رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نگاهش را هم ميان اصحابش تقسيم مي کردند و به طور مساوي گاه به اين و گاه به آن مي نگريستند(کليني، 1369: ج8، 268). زيرا به فرموده «ابن عباس» آن حضرت براي خوب و بد و مؤمن و کافر رحمت است؛ براي مؤمن در دنيا و آخرت رحمت است و براي کافر در همين دنيا که از بلاها و مسخ ها و هلاکت ها معاف شده است (طبرسي، 1380: ج 16، 173).

پيامبر بزرگوار اسلام درباره عدالت فرموده اند: «عدل ساعه خير من عباده سبعين سنه قيام ليلها و صيام نهارها، و جور ساعه في حکم أشدُّ و أَعظم عند اللَّه من معاصي ستين سنه» (، مجلسي، 1400: ج72، 352).ا گرکسي لحظه اي از عمرش را اقامه عدل کند، بهتر از اين است که هفتادسال عبادت کند؛ به طوري که همه شب ها را قائم و در حال نماز باشد و همه روزها را روزه بگيرد و لحظه اي ستم روا داشتن معادل شصت سال معصيت الهي و تخلف از قوانين پروردگار است.

يافته هاي تحقيق

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) که از طرف خداوند به پيامبري مبعوث شده بودند، با بهره گيري از هدايت الهي جامعه نبوي را پي ريزي کردند و با مديريت عادلانه اين تمدّن را به اوج اقتدار رساندند.

آن حضرت با سعي و کوشش فراوان مردم را به توحيد دعوت کردند و با اجتماع قبايل، حکومت اسلامي را پي ريزي و راه را براي تمدن نبوي هموار کردند.

حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله) عقيده داشتند؛ انسان براي رفع نيازهايش به کار و تلاش نياز دارد. لذا؛ درحالي که خودشان بسيار فعاليت مي کردند، از مسلمانان مي خواستند تا براي رفاه حال خود و افراد جامعه از جان و دل بکوشند.

پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) که خود اسوه اخلاق نيکو بودند، با خلق و خوي خويش فضائل اخلاقي را جامعه رواج دادند.

از آنجا که هر جامعه اي نياز به عالمان و دانشمندان دارد، تا بتوانند براي رفع مشکلات مردم چاره انديشي کنند و با راهنمايي هايشان جامعه را به سوي سعادت سوق دهند، پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) به علم و دانش بسيار اهميت مي دادند و عالمان در نزد آن حضرت جايگاه ويژه اي داشتند.

يکي از موئلفه اي ديگري که در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) براي تمدن سازي اهميت دارد، استفاده از ارزش هاي والايي است که درتمدن هاي ديگر وجود داشت؛ آن بزرگوار ضمن احترام به تمدن هاي گذشته نکات مثبت آنان را که با اسلام سازگاري داشت، اخذ کرده و در پيشبرد اهداف تمدن اسلامي به کار مي بستند. همچنين، آن حضرت درحالي که به صاحبان عقل و انديشه حترام مي گذاشتند، با تحجّر و خرافه گرايي مبارزه مي کردند و بدين طريق توانستند، تمدن نبوي را به اوج اقتدار خود برسانند.

پذيرش و عمل به موئلفه هاي تمدن ساز در سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) مي تواند باعث شکوفايي تمدن نوين اسلامي بشود.

 

منابع

1. آيتي، سيد باقر، (1373). روش تحقيق در جغرافيا. تهران: انتشارات اميركبير، چاپ دوم.

2. ابن خلدون، (1375). مقدّمه ابن خلدون. ترجمه محمد گنابادي، تهران: نشر علمي فرهنگي، چاپ هشتم.

3. ابن سعد، محمد، (بي تا). الطبقات الکبري. بيروت: دار صادر.

4. ابن هشام، عبدالملک بن هشام، (1411). سيره ابن هشام. بيروت: نشر دار القلم، چاپ دوم.

5. اصطخري، ابراهيم بن محمد، (1368). المسالک و الممالک. به کوشش ايرج افشار، تهران: علمي فرهنگي، چاپ سوم.

6. اصفهاني، حمزه، (1346). تاريخ پيامبران و شاهان. ترجمه جعفر شعار، تهران: بنياد فرهنگ ايران.

7. الجبعي عامل، زين الدين، (1410).لمعه. تهران: نشر تبليغات اسلامي، چاپ اول.

8. ايليا پريگوژين، (1377). پيش گفتار علم و قدرت. ترجمه پريدخت وحيدي، تهران: نشر سازمان برنامه و بودجه، چاپ اول.

9. پاينده، ابوالقاسم، (بي تا).کلمات قصار رسول اکرم(ص) (نهج الفصاحه). تهران: انتشارات دنياي دانش، چاپ سوم.

10. پورت، جان ديون، (1335). عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن. ترجمه سيد غلامرضا سعيدي، تهران: اقبال، چاپ اول.

11. جان تاس، (1370). جامع تاريخ اديان. ترجمه علي اصغر حکمت، تهران: انتشارات آموزش انقلاب، چاپ اول.

12. جعفري، محمد تقي، (1359). ترجمه و تفسير نهج البلاغه. قم: نشر آل البيت (عليه السلام)، چاپ دوم.

13. جمعي از نويسندگان، (1379). جامعه ايده آل اسلامي و مباني تمدن غرب. تهران: دبيرخانه اجلاس دو سالانه بررسي ابعاد حضرت مهدي (عج )، چاپ اول.

14. جوادي آملي، عبدالله، (1379). سيره رسول اکرم در قرآن. قم: نشر اسراء، چاپ دوم.

15. حر عاملي، محمد بن الحسن، (1409). وسايل الشيعه. تهران: نشرآل البيت (عليه السلام)، چاپ اول.

16. خدادايان، اردشير، (1376). تاريخ ايران باستان. ترجمه يعقوب آژند، تهران: مدرس، چاپ اول.

17. دياکونوف، (1345). تاريخ ماد. ترجمه کريم کشاورز، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ اول.

18. زرين کوب، عبدالحسين، (1362). کارنامه اسلام. تهران، اميرکبير، چاپ دوم.

19. ژان لاکوست، (1375). فلسفه در قرن بيستم. ترجمه رضا داوري‏ اردکاني، تهران: نشرسمت، چاپ اول.

20. سبحاني، جعفر، (1377). فرازهايي از تاريخ اسلام. تهران: نشر مشعر، چاپ دهم.

21. سبحاني، جعفر، (1382). فروغ ابديت. قم: نشر دانش اسلامي، چاپ سوم.

22. ساموئل هانتينگتون، (1374). نظريه برخورد تمدّن ها. ترجمه مجتبي اميري، تهران: دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، چاپ اول.

23. سيد رضي، (1369). نهج البلاغه. قم: نشر امام علي (عليه السلام)، چاپ دوم.

24. شهيدي، سيد جعفر، (1369). تاريخ تحليلي. تهران: مرکز نشر دانشگاهي، چاپ چهارم.

25. صميمي، مينو، (1382). محمد در اروپا. ترجمه عباس مهرپويا، تهران: اطلاعات، چاپ دوم.

26. طباطبايي، محمد حسين، (1412). تفسير الميزان. قم: نشر موسسه اسماعيليان، دوم.

27. طبري، محمد بن جرير، (1998). تاريخ طبري. بيروت: دارالکتب علميه.

28. طبرسي، (1392). مکارم الاخلاق. تهران: منشورات موسسه الاعلمي للمطبوعات.

29. طبرسي (1380). مجمع البيان. تهران: انتشارات فرهنگ اسلامي، چاپ اول.

30. علامه هندي، (1985). کنزالعمال في سنن الاقوال و الافعال. بيروت: موسسه الرساله.

31. فيض کاشاني، ملامحسن(1412). الوافي. تصحيح ضياءالدين علامه، اصفهان: نشراميرالمومنين (عليه السلام)، چاپ اول.

32. قرآن، (1338). ترجمه الهي قمشه اي. تهران: محمد علي علمي، چاپ دوم.

33.کشى، محمد بن عمر، (بي تا). اختيار معرفه الرجال. ترجمه مهدى رجايى،‏ قم: مؤسسه آل البيت(عليه السلام).

34. کليني، محمد بن يعقوب (1369). اصول کافي. تهران: نشر دارالکتب اسلاميه، چاپ چهارم.

35. گوستاولوبون، (1354). تمدن اسلام و عرب. ترجمه سيد هاشم حسيني، تهران: کتاب فروشي اسلاميه، چاپ دوم.

36. گيپ، هميلتون، (1376). اسلام بررسي تاريخي. ترجمه منوچهر اميري، تهران: علمي فرهنگي، چاپ دوم.

37. مجلسي، محمد باقر، (1400). بحارالانوار. بيروت: موسسه الوفا.

38. مصباح يزدي، محمدتقي، (1368) .آموزش عقايد. قم: نشر سازمان تبليغات اسلامي، چاپ چهارم.

39. مطهري، مرتضي، (1358). پيش گفتار. قم: انتشارات صدرا، چاپ اول.

40. معين، محمد، (1386). فرهنگ معين. تهران: نشر اميرکبير، چاپ هفتم.

41. مفيد، محمدبن محمد، (1414). التذکره اصول الفقه. بيروت: نشر کنگره هزاره شيخ مفيد.

42. ويل دورانت، (1381). تاريخ تمدّن. ترجمه احمد آرام، تهران: علمي و فرهنگي، چاپ سوم.

43. وافدي، محمدبن عمر، (1409). المغازي. تحقيق مارسدن جونز، بيروت: موسسه الاعلمي للمطبوعات.

44. يعقوبي، احمدبن ابي يعقوب بن جعفر، معروف به يعقوبي، (1379). تاريخ يعقوبي. بيروت: نشردارصادر، چاپ دوم.